دل ها بی تاب است٬قلب ها لرزان است
از تلخی روزگار ذهن ها بیمار است
روی تپه ها قلبی نیست٬امیدی نیست٬خدایی نیست...
چه واژه ی غریبی که هر چه بیشتر پیدایت می کنم٬ بیشتر گم میشوم
آه که در بیابان ذهن٬ می سوزم در افکارم تا بدانم که به کجا؟ به کجا می روم....
نمیدانم
در پستوی سیاهی شب٬
پرنده ی افکار را در تخیل به پرواز در می آورم تا بفهمم که به کجا؟ به کجا می روم...
نمیدانم
مشکل ها زیاد می شوند٬سختی ها اوج میگیرند و نمیبینند که تن کوچکم یارای رفتن ندارند
ببین که دیگر جانی ندارم تا بایستم... تمام.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 10:36  توسط محمد
|
توی باغ سر سبزی بودم که تا چشم کار میکرد فقط چمنزار و درختا رو میدیدی و هر جاشو نگاه میکردی لذت تمام وجودتو میگرفت،انگار که تو بهشت بودی.صدای آبشار از دور به گوش میرسید.وقتی به افق نگاه میکردی چمنهای بلند رو میدیدی که باد داره اونارو این ور و اونور میکنه.خیلی وقت بود آرزوی رفتنه یه همچین جایی رو میکردم. داشتم قدم میزدم که یهو از پشت بوته ها یه صدایی اومد. ترسیدم. گفتم الان یه موقع بلایی چیزی میاد سرم. میخاستم که برم دیدم بوی آشنایی به مشامم خورد. وایسادم........ وای خدا چی داشتم میدیدم،باورم نشد.خودش بود.خود خود خودش. موهای طلایی رنگش مثل آبشار رها شده بودن و باد اونارو به اطراف پخش می کرد.ابروهای زیباش آدم رو از خود بی خود میکرد،چشمهاش هم که انسان رو مست میکرد.لپاش گل انداخته بودن و میخندید. خیلی خوشگل شده بود.لباسش مثل برف سفید بود. اومد سمتم و دستشو گزاشت تو دستم. خیلی خوشحال بود. منم از خوشحالیش خیلی خوشحال بودم.
یه دفه شیطونیش گل کرد، دستمو ول کرد که برم دنبالش. منم چون نمیخاستم ناراحت بشه رفتم که بهش خوش بگزره.دیدم رفت تو لابه لای دار و درختا..... یه دفه گمش کردم. هر چقدر دنبالش کردم پیداش نکردم. خیلی دنبالش کردم،خیلی..... دیگه خسته شدم.خیلی خسته بودم.
همون جا نشستم. روی چمنا که بوی نمشون آدمو دیوونه میکرد،کنار رودی که صداش آرامبخش بود.چشمامو رو هم گزاشتم.بعد از چند دقیقه احساس کردم یکی کنارمه.گفتم حتما خودشه،خسته شده اومده منو اذیت کنه.منم همونجوری دراز کشیده بودم که احساس کردم دستشو داره میاره سمتم که یدفه صدایی شنیدم:
-ممد،هو ممد پاشو. کلاس استاتیکت شروع شد.پاشو دیگه دیر شد.
-اه، حسین بذار بخابم.
-پاشو الانه که دیگه از نماز خونه بندازنمون بیرون.پاشو تا چک و لقد نخوردیم،بریم.
- باشه بابا،کیفم کو؟
-دست مهرداده،رفته سره کلاس.
-آه...... لعنت به این زندگی که همش ضد حاله.
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 3:16  توسط محمد
|
هوای سنگین،دل غمگین
دست های پر نور ،چشمان بی فروغ
این طرف عاشق میمیرد،آن طرف معشوق می خندد
این یکی با اشارتی میمیرد،آن یکی با بی تفاوتی میگذرد
عجب روزگاریست ،عجب
مرد روی تپه ها...
دلش مرده،قلبش سوخته
مرد روی تپه ها به آرزوی خود نرسیده.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 21:23  توسط محمد
|
الان که برای شما خواننده ی عزیز یا غیر عزیز مینویسم ،همه جام درد میکنه و سرمایی بس دلچسب خورده ام چون تو سرمای ۱۰درجه زیر صفر کویر بودم و رو به موت هستم(انشاالله که زودتر بیاد).ولی گفتم که خرق عادتی کرده باشم و دُهان دوستان و دشمنان رو ببندم و همچنین چیزی در این خرابات نوشته باشم که نگید این پسر در کدامین قبر منزل گزیده مینویسیم که:
عجب روزگاری شده آقا و این آدمها عجب آدمهایی.اصلا انگار همشون خل شدن(البته خل بودند) امان از بیکاری که چه کارا که با آدم نمیکنه،غیبت میکنن،همدیگرو میپیچونن،واسه خودشون داستان میبافن،از همه بدتر اینکه عاشق میشن،اوه اوه پدر آدمو در میاره. نکن از اینکارا نکن.
یا مثلا از بیکاری به سرشون میزنه برن کویر واسه خودشون بچرن،بعد با دماغ هایی که چکه چکه ازش آب میاد و مثل ماهی دودی بو میدن،این جنازه متحرک رو میبرن خونه،ها؟
پس نتیجه میگیریم که:
بیکاری بد دردیه،بد.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 21:29  توسط محمد
|
زندگی مثل اینه که کنار آتیش باشی،اگه خیلی نزدیک بشی سوخته میشی و اگر خیلی دور بشی سرما زده میشی.پس باید طوری کنار آتیش باشی که اگه از آتیش دور شدی،ناراحت نشی.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 23:15  توسط محمد
|
دنیا چه معنایی میتواند داشته باشد وقتی چیزی که میخواهی آنقدر دور است که حتی نمیتوانی درکش کنی؟
معشوقی که نیست ولی تو را می خواند...راهی که نیست ولی تو را می خواند
نوری که هست ولی عقلی که تاریک است...عشقی که هست ولی دلی که مرده است
امیدی که به آینده هست ولی امروزی که ویران است
همه چیز هم در تضاد هست هم در طباق هم کم است ولی در عین حال زیاد...
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 20:26  توسط محمد
|
تصاویری غمگین...پشت شیشه ی رنگین...
اشک از چشم جاری می سازد...زندگی از درون خالی می کند...
مادری که رفته بود ، پدری که از کمر افتاده بود ، خواهری که خود را فروخته بود ، برادری که خود را کشته بود
خانواده ایی که از هم پاشیده بود
تکه داشتانی را گفتم که شنیده ایی و چشم و گوش بر آن بسته ایی...
از حقیقت که از آن بیزاری
دست و پایم میلرزد...اشکم بر گونه می لغزد... بر کسانی که تباه شدند
تباه شدند بخاطر خوش گذرانی عده ایی خرد
که از اشک های این قبیله ی تباه زدگان،شرابی میگیرند که صدای ناله های این فلک زدگان را از سر خود محو کنند
و برای تو می نویسم که بدانی از چه می سوزم و به چه فکر می کنم...
که انسانیت رو به ویرانیست
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 22:47  توسط محمد
|
چند روز پیش که رفته بودم تمرین، رو یکی از دیوارهای نزدیک اتوبان یه جمله قشنگی نوشته بود:"مردم در خوابند،وقتی که میمیرند بیدار میشوند" جمله ی جالبیه این جمله خیلی وقت پیش ها رو این دیوار نوشته شده بود و من هم با وجود اینکه جای تمرینم تو چند قدمی این دیوار بود،تازه بهش دقت کرده بودم.
اولش خیلی بی تفاوت از کنارش گذشتم و به خودم گفتم اینم یکی دیگه از اون شعار های قشنگیه که ملت رو بزارن سر کار،چند دقیقه بعد، از دور که نزدیک یه چهار راه رسیدم،چشمم به ثانیه شمارش افتاد...میخ ثانیه شماره شدم. دیدم که سر چراغ قرمز ثانیه های بیشتری رو مردم باید منتظر بایستن،ولی چراغ سبز ثانیه های خیلی کمتری رو داشت و مردم خیلی زود رد میشدن.
یاد اون جمله افتادم"مردم در خوابند،وقتی که میمیرند بیدار میشوند"
آره... وقتی که ما پشت چراغ قرمز این دنیا هستیم،وقت برای خیلی کارا داریم:محبت...دوستی...عشق...صداقت... ولی خیلی بی تفاوت به این مسائل نگاه می کنیم و وقتی که کار از کار میگزره دیگه راهی جز رفتن نیست و مثل برق باید از چهار راه این دنیا رد بشی.
دیگه از اون به بعد هر وقت که میرم سر تمرینم اولین کاری که میکنم اینه که به اون جمله نگاه میکنم...چند دقیقه فکر میکنم و به خودم میگم که: در طول روز به چند نفر راست گفتی...چند بار به کسی تهمت زدی...به چند نفر گفتی دوست دارم...چقدر خوش برخورد بودی...الخ.
+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 23:50  توسط محمد
|
شب آمد
چشم هایم تر شد تیک تک ساعت، مونس تنهأیم شد
صدایش آمد... چیزی میگوید...
گوشهایم را نزدیک بردم... ناگهان.....
ترسیدام.... در خود لرزیدم......
صدایش رفت،چیزی نگفت او هم با من ناسازگاری میکند مثل روزگار... ولی کمتر با خود میگویم... مرا جادو کردند،چشمهایم را میگویم چشمم تر شد...به تاریکی میبرند...سرد آو تاریک صدایی میاید
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 16:45  توسط محمد
|
سلام میفرستم به خوانندههای عزیز
تو این وبلاگ میخوام که احساسات و عقاید خودم رو به خوانندههای عزیز بذارم امیدوارم که مفید واقع بشه
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 16:44  توسط محمد
|